خداوندا خسته شدم ، بسه دیگه !!!

کشیش سیامک زرگری
16 فوریه, 2020

چکیده موعظه

 برای برخی از دردها جواب های ما نه بلکه خدا است که باید حاضر شود و آنچه باید را به ما بگوید.گاهی تسلی آدمها نیز برای ما کار ساز نیست.حاشا بر ما دوستان ایوب باشیم وقتی عزیزی در دردی است فقط برای او سخنرانی کتاب مقدسی کنیم!گاهی فرد آنقدر خودش محکومیت دارد و در درد است که حرفهای ما چاره ساز نیست.اغلب سوالات ما از خدا با «چرا» شروع میشود!خدایا چرا من؟چرا خانواده ی من!وقتی سعی کنیم چراهای دیگران را پاسخ دهیم باز چرا های جدید تری بوجود میاید که از پاسخ عاجز میشویمبعضی وقت ها اگر خدا سکوت میکند تو نیز سکوت کن و هر صدایی را خاموش کن مگر خدا بخواهد از طریق مردان و زنان امانش برای بنا و تسلی تو سخن بگوید.بهترین پاسخ برای ما فقط حضور خدا است.خدا میخواهد ما خودش را جستجو کنیم تا دنبال برکت باشیم اینطور نباشد که از برکت به خدا برسیم بلکه خدا اجازه میدهد چیزهایی که با آن مشغول بودیم ناپدید شود تا دنبال خدا بگردیم.خدا مشکلی با نان دادن ما ندارد.خدا میخواهد یاد دهد برکت نیست که زندگی تور ا تعین میکند بلکه برکت دهنده است.دوران بیابان دورانی است که از آنچه یاد گرفتی در آن آزمونها قبولی بگیری اما اگر این دوران بیابان که خدا میخواهد در تو کاری انجام دهد و یک زمانی دارد اگر از این زمان طولانی تر شود تو بیابان گردی میکنی ،مراقب باش شیطان تو را از بیابان به بیابان گردی نبرد.خدا وقتی به موسی گفت قوم را به سرزمین موعود ببر گفت یک سفری 11 روزه است اما اتفاقی که میفتد،40 سال طول کشید!!تا 11 روز شخص در امتخان های الهی است،از روز 12 در بیابان گردی و آوارگی است و خیلی اوقات فکر میکنیم چون در اراده ی خدا بیرون آمدیم ،در اراده خدا شروع کردم پس این بحرانها آزمون های الهی است!!نه!از روز یازده به بعد بیابانگردی است تا روز 11 طرح خدا بود ما بقی از شیطان و نفس ما است.خیلی مواقع ما زمانهای خود را طولانی میکنیم.40 سال دور یک کوه تاب خوردن!مسیر مشخص بود اما چطور این همه زمان برد؟هر چه قدر هم طول میکشید باید 11 روز 11 سال میشد نه 40 سال!خدا مسیر را بلد بود و قوم پشت این ابر و ستون آتش در حرکت بودند،یک آن خدا که میرود قوم مسیر را عوض میکنند.وقتی مسیرت را از مسیر خدا کج میکنی بیابان گردی شروع میشود.از وقتی میگویی حالا خودم بلدم و یک کاری انجام میدهم اینجا کار خراب میشود.به خدا گفتم خدایا این ها مسیر را دور زدند تو چرا همراه آنها شدی؟خدا گفت چون به آنها قول داده بودم هیچ وقت رهایشان نکنم.اگر بدون من بروند در صحرا تلف میشدند،منتظرشان نشستم تا روزی تصمیم بگیرند و برگردند.و خدا گفت:دور زدن دور این کوه بس استبسه دیگر این پرونده های گذشته را باز نکن و ببند خسته نشدی اینقدر به بدبختی هایت نگاه میکنی؟,,,,,

اشتراک